تبليغاتX
با تو عشق تا بینهایت
با تو عشق تا بینهایت
سایبان آرامش ما ماییم
در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
 بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود اییم
 و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم
از روزن آن سوها بنگریم در به نوازش خطر بگشاییم
 خود روی دلهره پرپر کنیم
 نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانیم پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم
 ماندیم در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
 کنار ما ریشه بی شوری است برکنیم
 و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را ب ه تپش دراییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان اییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
 و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود اییم و بی پروا فرود اییم
بر خود خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
ماوزش صخره ایم ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم ما گام شبانه ایم
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم
 تراوش آبیم و در انتظار سبوییم
 در میوه چینی بی گاه رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید
 بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار ایینه روان باشیم به درخت درخت راپاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

(آسمان آبی)

2 نوشته شده در  86/07/16ساعت 13:49  توسط آسمان آبی و مهر  | 

خدایش با او صحبت کرد....

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»
خدا لبخندي زد و پاسخ داد:
« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از من بپرسي؟»
من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»
خدا جواب داد....
« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين را دارند كه روزي بچه شوند»
«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»
«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه در آينده زندگي مي كنند»

«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز نزيسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....
سپس من سؤال كردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»
خدا پاسخ داد:

« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»

« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»

«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»

« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم باشد تا اين زخمها التيام يابند»

« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها است»

« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»

« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»

« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»
باافتادگي خطاب به خدا گفتم:

« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»
و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»
خدا لبخندي زد و گفت...

«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»

« هميشه»

(آسمان آبی)

2 نوشته شده در  85/08/02ساعت 21:43  توسط آسمان آبی و مهر  | 

سيزده خط براي زندگي

 دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه به خاطر شخصيتي كه من در هنگام با تو بودن پيدا مي كنم.
هيچ كس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نمي شود.
اگر كسي تو را آن طور كه مي خواهي دوست ندارد ، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد.
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند .
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد .
هرگز لبخند را ترك نكن
حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود.تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي ، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي.
هرگز وقتت را با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران .
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را ، به اين ترتيب. وقتي او را يافتي بهتر مي تواني شكرگزار باشي.
به چيزي كه گذشت غم مخور ، به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن .
هميشه افرادي هستند كه تو را مي آزارند ، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده ، دوباره اعتماد نكني.
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد .
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي افتد كه انتظارش را نداري .
گابريل گارسيا ماركز

(آسمان آبی)

 

2 نوشته شده در  85/07/11ساعت 12:47  توسط آسمان آبی و مهر  | 

عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

(آسمان آبی)                                            (برداشت از سایت:آوای آزاد)

                                         

 

2 نوشته شده در  85/07/11ساعت 12:39  توسط آسمان آبی و مهر  | 

انتظار سبز

2 نوشته شده در  85/06/21ساعت 22:27  توسط آسمان آبی و مهر  | 

به دنبال تو مي گردم
به دنبال تو مي گردم

تو اي تنها ترين سردار فتح قلب ويرانم

تو اي شهزاده ي خوشبخت کاخ حسرت جانم

 تو اي زيباترين پروانه ي بي تاب شمع قلب سوزانم

به دنبال تو مي گردم

 که شايد چشمهايم را به چشمانت بدوزم تا نگاه خواهش دل را عيان سازم

 که شايد دستهايم را به دامانت بياويزم

 به دنبال تو مي گردم

 که قدري از حصار اين جهان بيرون رويم و ساغري از باذه ي آتش به کام يکدگر

 ريزيم

که قدري از فراز عشق بالاتر رويم و درد را غم زار دل سازيم که قدري محو در

چشمان هم باشيم

نوشته آسمان آبی(مهر)

2 نوشته شده در  85/06/21ساعت 22:25  توسط آسمان آبی و مهر  | 

دریا
به پیش روی من تا چشم یاری می کند در یاست 

 چراغ ساحل اسودگی ها در افق پیداست 

 در این ساحل که من افتاده ام خاموش 

 غمم در یا دلم تنهاست 

 وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها ست 

 خروش موج با من میکند نجوا 

 که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت . . . 

 که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت . . . 

 مرا ان دل که بر دریا زنم نیست 

 ز این بند خونین بر کنم نیست

امید انکه جان خسته ام را 

 به ان نادیده ساحل افکنم نیست

نوشته مهر (آسمان آبی)

2 نوشته شده در  85/06/20ساعت 11:39  توسط آسمان آبی و مهر  | 

و چه تنها

و چه تنها

اي درخور اوج ! آواز تو در كوه سحر و گياهي به نماز
 
غم ها را گل كردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالينه تاريكي و تراويدن راز ازلي
سر بر سنگ و هوايي كه خنك و چناري كه به فكر و رواني كه پر از ريزش دوست
 
خوابم چه سبك ابر نيايش چه بلند و چه زيبا بوته زيست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه ياد و كبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوري بر سبزه مرگ و شكوهي در پنجه باد
 
من از تو پرم اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس
هنگام مناست اي در به فراز اي جاده به نيلوفر خاموش پيام
  (آسمان آبی)

 

 

 

2 نوشته شده در  85/04/14ساعت 18:18  توسط آسمان آبی و مهر  | 

نور چشم من
سلام مهربانترین مهربان سلام نور چشمم

 

سلام به تو خوب من به تو تمام زندگیم

کجاییییییییییییییییییییییییییییییییی؟ دلم برات تنگ شده

راستی سال  خوبی داشته باشی

نشد سال تحویل امسال هم کنار هم باشیم اینم سومین سال تحویلی بود

 که گذشت و ما با هم سر یه سفره نبودیم خیلی ناراحت کننده ست.اما .....دنیایی نیست ....

(آسمان آبی)

ولی این روزا دیگه مثل یه آسمون أبی صاف نیستم

دلم بدجوری گرفته به قول خودت داغونم

2 نوشته شده در  85/01/02ساعت 12:58  توسط آسمان آبی و مهر  | 

به خاطر تو
 

 من عشق را در تو

تو را در دل

دل را در موقع تپیدن

تپیدن را به خاطر تو دوست دارم

من غم را در سکوت

سکوت را در شب

شب را در بستر

بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم

من بهار را به خاطر شگوفه هایش

زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم

من دنیا را به خاطر خدایش

خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم

(مهر)

2 نوشته شده در  84/11/21ساعت 15:2  توسط آسمان آبی و مهر  | 

سلام به استوره مهربانيم

دلم از سنگ نيست

دل منم براي دست گرم ؛صفاي وجود و قلب مهربون و

پر عاطفه تو تنگ شده ....

اين كلمات خيلي كوچيكن

فقط ميتونن يه قطره از در ياي دلتنگيمو به تو برسونن

(مهر)

2 نوشته شده در  84/11/21ساعت 14:58  توسط آسمان آبی و مهر  | 

دلم تنگه
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی

خیلی وقت بود اینجا رو ندیده بودم بدون تو صفایی نداره

        بدجور دلتنگتم.کاش الان پیشم بودی

2 نوشته شده در  84/10/24ساعت 18:25  توسط آسمان آبی و مهر  | 

خوشا.....

خوشا یاد عشق و خوشا نام عشــــق        خوشا صبح عشق و خوشا شام عشق

 

خوشا خواری و بی کسی های عشق        تهی دستی و نارسی های عشــــــــق         

 

خوشا خارهای دل آزار عـــــــــشـــــق         خوشا ناله های گرفتار عشـــــــــــــق

 

خوشا سوز عشق و خوشا درد عشق         خوشا سینه درد پرورد عشــــــــــــــق

 

خوشا عاشقان و شب تـــــــــــارشان          خوشا ناله های دل آزارشــــــــــــــــان

 (مهر)

2 نوشته شده در  84/08/13ساعت 16:20  توسط آسمان آبی و مهر  | 

به یاد آن گذشته

يا رب ديگر طاقتم طی شد يا بسوزانم يا نجاتم ده

عاشق عاشق گشته ام يا رب يا بکش ديگر يا حياتم ده

من کجا او کجا

نه او خبر زمن دارد / نه من نشان از او دارم

او جدا من جدا

به سينه سوز غم دارم / زديده اشک خونبارم

روز و شب نصيب من آه آتشين بود

صبح و شام عاشقان وای اگر چنين بود

من آتشی ز سوز دل به سينه دارم

چه همدمی نشسته در کنارم

مکن فغان ای دل / در اين جهان ای دل

دوای درد من آنگه پيدا شود

که عاشق از هجران رسوا شود

حکايتی اگر از اين زمانه گفتم

به ياد آن گذشته اين ترانه گفتم

...

به یاد آسمان آبی

(مهر )

2 نوشته شده در  84/08/13ساعت 16:18  توسط آسمان آبی و مهر  | 

زهر عشق
دوست دارم شمع باشم بر دل شبها بسوزم

روشنی بخشم به جمعی و خودم تنها بسوزم

<مهر>

2 نوشته شده در  84/07/17ساعت 12:31  توسط آسمان آبی و مهر  | 

درد عشق

در تمامیت بیداری خویش

هر نماد و نمود را

با احساس عمیق درد در یافتم

عشق آمد و درد از جانم گریخت

خود را آندم که به خواب می دیدم

آغاز از پایان آغاز شد

که این فرو کش درد خود

انگیزه دردی دیگر بود

که هنگامی به آزادی عشق اعتراف می کردی

که جنازه محبوس را از زندان می بردند

نگاه کن!!

          ای

            نگاه کن!!

که چگونه فریاد خشم من از نگاهم شعله می کشد

چنین که گویی

تندیسی عظیم با ریه های پولادین خویش نفس میکشد

از کجا آمده ای !!!         از کجا آمده ای!!!

ای که باید اکنونت را به دردی چنین تاریک گستره غرقه کنی

و ملان در من جمع می آید وکینه ای دم افزون

به شمار حلقه های زنجیرم

چون آبهای راکد و تیره که در ما نده ای

 

(آسمان آبی)

2 نوشته شده در  84/07/17ساعت 6:20  توسط آسمان آبی و مهر  | 

آرزوی من
 

آرزوی من

گاه آرزو می كنم ، تو چند لحظه ای خودت را جای من بگذاری...ومن باشی، دلت ، دل

من باشد، چشمانت ، چشمان من باشد، روحت ، روح من باشد ، تمام وجودت برای

من باشد... آنگاه خواهی ديد من چقدر برای رسيدن به تو بی قراری می كنم…!
آنگاه خواهی ديد چقدر شبها و روزها از دوری تو اشك می ريزم


آنگاه احساس خواهی كرد من چقدر تو را دوست دارم

و احساس خواهی كرد عشقی را كه تمام وجودم را فرا گرفته و به من وابسته شده

است!.... كاش اين آرزو تبديل به حقيقت می شد تا تو مرا بيشتر از هميشه باور داشته

باشی .باور داشته باشی كه دوستت دارم...باور داشته باشی كه عاشق تو هستم!…

(مهر)

2 نوشته شده در  84/07/04ساعت 21:50  توسط آسمان آبی و مهر  | 

هدیه

من ازنهایت شب حرف می زنم

من ازنهایت تاریکی

وازنهایت شب حرف می زنم

اگربه خانه ی من آمدی  برای من ای مهربان چراغ بیاور

ویک دریچه که ازآن

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

(( فروغ فرخزاد ))

(مهر)

2 نوشته شده در  84/07/04ساعت 21:25  توسط آسمان آبی و مهر  | 

سکوت!!

دلا شبها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی, ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مباد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آن دم که عود تاروپودت

نسوزت در هوای آشنایی

دلی خواهو که از او درد خیزد

 بسوزد, عشق ورزد, اشک ریزد!

به فریادی سکوت جانگزا را

بهم زن در دل شب هایوهو کن

دگر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه ی پنهان در گلو کن

صفای خاطر دلها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است

 (فریدون مشیری) 

(مهر)

 

2 نوشته شده در  84/06/26ساعت 17:40  توسط آسمان آبی و مهر  | 

دوست دارم سایه باشم ....

هر شب هنگامیکه دنیای خسته در خواب فرو می رود :

و فرشته خاموشی بر جهان دامن می گستراند من با نسیم شب رازها در میان می گذارم .

واز روی زیبای تو داستانها می گویم .همراه امواج نسیم به آسمان زیبای شب نگاه می کنم ،

و بر چهره ستارگان فروزان که عاشقانه به هم چشمک می زنند خیره می شوم .

ولی ای دلدار من بگذار بگویم که در دل هیچ ستاره ای جز روی تو نمی بینم ،

ودر چشمک اختران جز نشان چشمان عاشق کش تو نمی یابم ...

                           از نگاهم خوانده ای غرق تمنایم هنوز

                           گرچه در جمعم ولی تنهای تنهایم هنوز

                                                دوست دارم سایه باشم تا در آغوشم بخوابی

                                                چشم دوزم بر دلت زان رخ گیرا بسوزم

تنها امید زنده بودن با تمام وجودم دوست دارم منو هیچ وقت تنها نذار ما اینو به همدیگه قول دادیم

(آسمان آبی)

2 نوشته شده در  84/06/26ساعت 10:17  توسط آسمان آبی و مهر  | 

آخرین معشوق

 با من بگو از عشق ای آخرین معشوق

که برای رسوایی دنبال بهونه ام

با بوسه ای آروم خوابم رو دزدیدی

تو شدی تعبیر رویای شبونم

من تو نگاه تو دنیامو می بینم

فردای شیرینم نازنین من

چشمای تو افسانه نیست

که تموم خواب و خیالم بود

تقدیرمن عشق تو شد

که همیشه فکر محالم بود

شبهای تنهایی همرنگ گیسوته

آغوشت رو باز کن بانوی مهتابی

دلواپسی هامو با خنده ای کم کن

که تویی پایان تردید و بی تابی

(آسمان آبی)           ترانه ای از مجید              

2 نوشته شده در  84/06/19ساعت 17:48  توسط آسمان آبی و مهر  | 

گل مریم
باد سرد زمستانی گلبرگهای گل مریم را به آهستگی تکان داد گل ناله کنان خبر دوری خود با باد به گوش
 
بلبل شیدا آن عاشق مهجور فرستاد .

پرنده کوچک زیبا با دل کوچک و پر از طپش خود جسم نحیف بی رمقش را به گل رساند.

ناله و زاری آغاز کرد که:

ای جفا پیشه این چه وقت دوری کردن است؟

من چگونه درد هجران تو را تحمل کنم؟

بیچاره گل مریم شبنم صبحگاهی را از دیده فرو بارید و به دلداری از بلبل عاشق پرداخت و گفت :

هنوز چند صباحی از وقت وصال باقی است و تو می توانی دمی کوتاه از مصاحبت من لذت بری

دقایقی چند نگذشته بود که باغبان پیر با صورت چروکیده و ابروان سفید در حالی که از شدت اندوه

چین و چروک صورت دو چندان شده بود زمزمه کنان پیش آمد و در حالی که کارد تیز بران خون را در برابر

دیدگان اشک آلود عاشق بر گردن ظریف معشوقه گذاشته بود گفت:

عمر تو با سپری شدن بهار پایان گرفته من توان آن را ندارم مرگ تدریجی تو را تحمل کنم

به این جهت از گلستان دورت می کنم و از معشوقت جدا می کنم و به کسی که می خواهد

برای دیدار عشق رود تسلیم می کنم.

باغبان دسته گل مریم را به فردی داد.در حالی که خود مشغول کندن چاله ای بود تا بلبل عاشق

 و مرده از غم گل مریم را مدفون کند که حالا به خوابی ابدی فرو رفته....


(مهر) 

2 نوشته شده در  84/06/16ساعت 2:55  توسط آسمان آبی و مهر  | 

بهمن

تو در كنار پنجره
 نشسته اي به ماتم درخت ها
 كه شانه هاي لخت شان خميده زير پاي برف
 من از ميان قطره هاي گرم اشك
كه بر خطوط بي قرار روزنامه مي چكد
من از فراز كوه هاي سر سپيد و كوره راه هاي نا پديد
نگاه مي كنم به پاره پارههاي تن
 به لخته لخته هاي خون
 كه خفته در سكوت دره هاي ژرف
درختهاي خسته گوش مي دهند
به ضجه مويه هاي باد
كه خشم سرخ برف را هوار ميزند
 من و تو زار مي زنيم
 درون قلب هايمان
 به جاي حرف
(آسمان آبی)

2 نوشته شده در  84/06/15ساعت 11:34  توسط آسمان آبی و مهر  | 

دوستت دارم...

(مهر)

2 نوشته شده در  84/06/14ساعت 18:0  توسط آسمان آبی و مهر  | 

اي شب

هان اي شب شوم وحشت انگيز
تا چند زني به جانم آتش ؟
يا چشم مرا ز جاي بركن
 يا پرده ز روي خود فروكش
يا بازگذار تا بميرم
 كز ديدن روزگار سيرم
 ديري ست كه در زمانه ي دون
 از ديده هميشه اشكبارم
عمري به كدورت و الم رفت
 تا باقي عمر چون سپارم
 نه بخت بد مراست سامان
 و اي شب ،‌نه توراست هيچ پايان
 چندين چه كني مرا ستيزه
 بس نيست مرا غم زمانه ؟
 دل مي بري و قرار از من
 هر لحظه به يك ره و فسانه
 بس بس كه شدي تو فتنه اي سخت
 سرمايه ي درد و دشمن بخت
 اين قصه كه مي كني تو با من
 زين خوبتر
هيچ قصه هيچ نيست
خوبست وليك بايد از درد
نالان شد و زار زار بگريست
 بشكست دلم ز بي قراري
 كوتاه كن اين فسانه ،‌باري
آنجا كه ز شاخ گل فروريخت
 آنجا كه بكوفت باد بر در
 و آنجا كه بريخت آب مواج
 تابيد بر او مه منور
 اي تيره شب دراز داني
 كانجا چه نهفته بد نهاني ؟
بودست دلي ز درد خونين
 بودست رخي ز غم مكدر
 بودست بسي سر پر اميد
 ياري كه گرفته يار در بر
 كو آنهمه بانگ و ناله ي زار
 كو ناله ي عاشقان غمخوار ؟
در سايه ي آن درخت ها چيست
 كز ديده ي عالمي نهان است ؟
 عجز بشر است اين فجايع
يا آنكه حقيقت جهان است ؟
 در سير تو طاقتم بفرسود
 زين منظره چيست عاقبت سود ؟
 تو چيستي اي شب غم انگيز
 در جست و جوي چه كاري آخر ؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
 استاده به شكل خوف آور
 تاريخچه ي گذشتگاني
 يا رازگشاي مردگاني؟
تو آينه دار روزگاري
يا در ره عشق پرده داري ؟
 يا شدمن جان من شدستي ؟
 اي شب بنه اين شگفتكاري
 بگذار مرا به حالت خويش
 با جان فسرده و دل ريش
بگذار فرو بگيرد دم خواب
 كز هر طرفي همي وزد باد
 وقتي ست خوش و زمانه خاموش
مرغ سحري كشيد فرياد
 شد محو يكان يكان ستاره
 تا چند كنم به تو نظاره ؟
بگذار بخواب اندر آيم
 كز شومي گردش زمانه
 يكدم كمتر به ياد آرم
 و آزاد شوم ز هر فسانه
 بگذار كه چشم ها ببندد
 كمتر به من اين جهان بخندد

 (آسمان آبی)

2 نوشته شده در  84/06/13ساعت 11:29  توسط آسمان آبی و مهر  | 

صلح واقعی...

روزي پادشاهي اعلام کرد به کسي که بهترين نقاشي صلح و آرامش  را بکشد , جايزه بزرگي خواهد داد . هنرمندان زيادي نقاشيهايشان را براي پادشاه فرستادند . پادشاه به تمام نقاشيها نگاه كرد ولي فقط به دو تا از نقاشيها علاقمند شد در نقاشي اول , درياچه اي آرام با كوهها ي صاف و بلند بود . بالاي كوهها هم آسمان آبي با ابرهاي سفيد كشيده شده بود .

همه گفتند : اين بهترين نقاشي صلح است . در نقاشي دوم هم كوه بود ولي كوهي ناهموار و خشن , در بالاي كوه هم آسماني خشمگين رعد و برق ميزد و باران تندي ميباريد و در پايين كوه آبشاري با آبي خروشان كشيده شده بود . وقتي پادشاه از نزديك به نقاشي نگاه كرد , ديد كه پشت آبشار روي سنگ ترك برداشته , بوته اي روئيده و روي بوته هم پرنده اي لانه ساخته و روي تخمهايش آرام نشسته است.

:صلح واقعي وقتي است كه قلب شما با وجود همه مشكلات آرام و مطمئن است اين ، معني واقعي صلح است .

(مهر)

2 نوشته شده در  84/06/11ساعت 18:5  توسط آسمان آبی و مهر  | 

خاطرات

 باز در چهره خاموش خيال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
 
حسرت بوسه هستي سوزت
باز من ماندم و يك مشت هوس
باز من ماندم و يك مشت اميد
ياد آن پرتو سوزنده عشق
 
كه ز چشمت به دل من تابيد
باز در خلوت من دست خيال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستي ريخت
در نگاهت عطش طوفان بود
ياد آن شب كه ترا ديدم و گفت
 
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من ديد در آن چشم سياه
نگهي تشنه و ديوانه عشق
ياد آن بوسه كه هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
 
ياد آن خنده بيرنگ و خموش
 
كه سراپاي وجودم را سوخت
رفتي و در دل من ماند به جاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده عشق
آخر آتش فكند بر جانت

یعنی سحر ما نزدیکه؟

 

 (آسمان آبی)

2 نوشته شده در  84/06/11ساعت 13:6  توسط آسمان آبی و مهر  | 

دود مي خيزد
دود مي خيزد

دود مي خيزد ز خلوتگاه من.
كس خبر كي يابد از ويرانه ام؟
با درون سوخته دارم سخن.
كي به پايان مي رسد افسانه ام؟

دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر.
خويش را از ساحل افكندم در آب،
ليك از ژرفاي دريا بي خبر.

بر تن ديوارها طرح شكست.
كس دگر رنگي در اين سامان نديد.
از درون دل به تصوير اميد.

تا بدين منزل نهادم پاي را
از در اي كاروان بگسسته ام.
گر چه مي سوزم از اين آتش به جان،
ليك بر اين سوختن دل بسته ام.

تيرگي پا مي كشد از بام ها:
صبح مي خندد به راه شهر من.
دود مي خيزد هنوز از خلوتم.
((سهراب سپهری))

(مهر)
2 نوشته شده در  84/06/08ساعت 2:40  توسط آسمان آبی و مهر  | 

از راهي دور

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راز نهاني
دشت تف كرده و بر خويش نديده
نم نم بوسه باران بهاران
جاده اي گم شده در دامن ظلمت
خالي از ضربه پاهاي سواران
تو به كس مهر نبندي مگر آن دم
كه ز خود رفته در آغوش تو باشد
ليك چون حلقه بازو بگشايي
نيك دانم كه فراموش تو باشد
كيست آن كس كه ترا برق نگاهش
مي كشد سوخته لب در خم راهي ؟
يا در آن خلوت جادويي خامش
دستش افروخته فانوس گناهي
تو به من دل نسپردي كه چو آتش
پيكرت را زعطش سوخته بودم
من كه در مكتب رويايي زهره
رسم افسونگري آموخته بودم
بر تو چون ساحل آغوش گشودم
در دلم بود كه دلدار تو باشم
واي بر من كه ندانستم از اول
روزي آيد كه دل آزار تو باشم
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي نه پيامي نه نشاني
ره خود گيرم و ره بر تو گشايم
ز آنكه ديگر تو نه آني تو نه آني

(آسمان آبی)
 

2 نوشته شده در  84/06/07ساعت 13:3  توسط آسمان آبی و مهر  | 

با تو معنی میشوم

اگر بتوانم

ماه و ستارگان را

روی برگهای سوزنی کاج بدوزم

اگر عاشق تراز

همه شمعهای جهان بسوزم

اگر از قطره های نجیب خونم

صدها رودخانه خروشان بسازم

اگر زیبا تر باشم از

هرچه بود و نبود

اما تو مرا

دوست نداشتی باشی

چه سود؟

(مهر)

 

2 نوشته شده در  84/06/06ساعت 2:38  توسط آسمان آبی و مهر  | 


  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM
کتاب ايران
 

ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده ايم از بد حادثه اينجا به پناه آمده ايم